تبليغاتX
شاپرك

ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟

 دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟

دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره...

حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش...

حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟

هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده.

+ نوشته شده توسط پريسا در 87/04/28 و ساعت 16:34 |
آدما مثل کتابن

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت ایی یی یی .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..
كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال كنی چرا نمیمیری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : “ اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از
دست دادی
به عنوان یك مادر نمییتونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین مال خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت.

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/11/06 و ساعت 17:30 |

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس

 کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده

 خدا دیگر کجا رفته...؟

 نمی دانم مرا ایا گناهی هست...؟

 که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی

هست..؟؟؟

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/10/21 و ساعت 18:57 |

سر کوچه عشق منتظرم

 باش

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/10/07 و ساعت 18:25 |

دنبال یه چیزی میگردم که دیگه توی من نیست...نمیدونم کجای راه جا گذاشتمش....حس ممکن بودن هر چیز...حس ممکن کردن هر چیز.......یه چیزی..نمیدونم مثل....یه حس خنک ..یه حس پر رنگ با رنگای زرد و نارنجی .....حس نترسیدن...حس تموم نشدن... حس هیچ وقت از دست ندادن.....یه چیزی که همه چی رو تو ی خودش جا میداد ..یه چیزی که میشد پشتش قایم شد..یه چیزی که فاصله ها رو کم میکرد....یه چیزی توی برق چشمام ...نمیدونم کجاست..نمیدونم چی شد...کی رفت؟ ... ...کجای راه جا گذاشتمش؟
+ نوشته شده توسط پريسا در 86/09/14 و ساعت 12:24 |
دیدی آخرش منو گذاشت و رفت
از زمین قلبم و بر نداشت و رفت
دیدی آخرش منو دیوونه كرد
واسه رفتن همینو بهونه كرد
دیدی اون وعده هایی كه رنگی بود
تمومش فقط واسه قشنگی بود
دیدی اون كه دلمو بهش دادم
رفت و از چشمای نازش افتادم
دیدی اونی كه می گفت مال منه
دم آخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسممو از دفترش
رفت و اسفند نزدم دور و برش
دیدی اون نخواست برم به بدرقش
دیدی باختم من تو مسابقش
دیدی مهربونیا رو زد كنار
رفت و چشام و گذاشت تو انتظار
دیدی رفت گذاشت پای سرنوشت
گفت شاید ببینمت توی بهشت
واسه کشتن غرورم به تو مدیونم                   
  واسه این که از تو دورم به تو مدیونم
واسه چشمای خیسم به تو مدیونم             
  واسه این که از غم مینویسم به تو مدیونم
+ نوشته شده توسط پريسا در 86/08/28 و ساعت 13:42 |

شايد آن روز که سهراب نوشت :

تا شقايق هست زندگي بايد کرد 

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت .

بايد اينجور نوشت

 هر گلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچک ویاس

 زندگي اجبارست

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/06/23 و ساعت 17:2 |
یك پسر كوچك از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی
مادرش به او گفت : زیرا من یك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می كند
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می كنند
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
خدا گفت زمانی كه زن را خلق كردم می خواستم كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بكشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد
من به او یك نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد
به او توانایی دادم كه در جایی كه همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند
به او عشقی داده ام كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم كه درك كند یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می كند وبه او این توانایی را دادم كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش با قی بماند
و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد .این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد
خدا گفت : زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، ودر قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد
3شهریور
+ نوشته شده توسط پريسا در 86/06/11 و ساعت 17:14 |

تو نبودی آن روز که نگاهم غزل این دل تنها را خواند

تو نبودی آن روز و ندیدی اشکی که پس از تو هر زمان با منم ماند

 نشنیدی آهی کز عشق تو فریاد کشید

و ندیدی اشکی کز غم دوری تو صاف چکید

تو نبودی آن کوه که به آن تکیه کنم آسوده

 حیف از آن پاکی من

و دریغ از قلبم که به تو دلخوش بود

ناگهان شد خموش 

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/05/10 و ساعت 17:34 |
غنچه از خواب پرید

خاربه او گفت سلام    و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت.

ساعتی چندگذشت...

گل چه زیباشده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه زوحشت افسرد.

لیک آن خاردر آن دست خلید وگل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید

             گل صمیمانه به او گفت    سلام

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/03/16 و ساعت 18:39 |

خدایا گر  تو درد عاشقی را می کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمان می شدی از این که عشقو آفریدی

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/02/25 و ساعت 14:12 |

    برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني                                                                                                                                                                                                                                         

 يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟                

اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......                                         ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي       ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل             خيالت   راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه                    

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/02/24 و ساعت 11:1 |
         یکدیگر را دوست داشتیم

                  یک به یک و به نوبت

        این گونه بود که به هم نرسیدیم

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/02/12 و ساعت 14:55 |
بعد از این همه با من بودن

حالا میخواهی که همه بی من بودن رو تجربه کنی

           باشه برو...

برو فقط مواظب باش دلت تو سرمای زمستون گم نشه

آخه دل من یه بار گم شد و تو پیداش کردی

         باشه برو...

                      فقط مواظب باش...

منم اینجا تنهابرای دلم که بی قرار و منتظر      دعا می کنم

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/02/06 و ساعت 15:30 |

ديشب خدا داشت ازم امتحان مي گرفت .. آره امتحان... ديکته گفت اين عبارات رو که مي گم بنويس..: منم نوشتم... : دوست داشتن ...عشق ... مردن ... دلتنگي ... تنهايي.. ... خدا.. ..باور... اشک ... رفطن... دوستت دارم... عاشقتم ... بي تو ميميرم ... دلم برات تنگه ... بي تو تنهام.. .به خدا قسم...اما تو باور نداري....اما تو ديگه رفطي.... خدا يه نگاهي بهم انداخت گفت...: (( اينجوري نمي شه ... تو همه کلمات و جملات رو درست نوشتي ... بجز.. (( رفطن )) ... چون باور نداري... بايد تمرين کني ... بايد50 بار از اين کلمه بنويسي تا خوب ياد بگيري ... همين الان بنويس... بنويس اون رفته..... )) منم پنجاه بار نوشتم... : اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفته.. اون رفطه .... اما هنوز خدا داره... نگام مي کنه... ....چشام خيسن........ ! ! دلم تا سر حد مرگ تنگه .... دلم تنگه.... دارم ميميرم...!! يکي به دادم برسه.... دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه... دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه......

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/01/30 و ساعت 14:40 |
یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه کسی اشکات وببینه و بهت بخنده ...

 گفتم:  اگه بارون نیومد چی ؟؟؟ گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون گریه اش میگیره ...

گفتم : یه خواهش دارم ... وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذاری ...

گفتی : به چشم ...

حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمیباره ...

تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/01/28 و ساعت 14:54 |
    من آن گلبرگ مغرورم 

          که می میرم ز بی آبی

                  ولی با خفت و خواری

                      پی شبنم نمی گردم 

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/01/23 و ساعت 15:57 |
  کاش

    همه زندگیم

              قطره اشکی می شد

                               تا من

                      این هدیه کوچک را

                                    لحظه بدرقه

                                       ایثار تو می کردم

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/01/23 و ساعت 13:35 |
این روزها با هر که دوست می شویم

احساس می کنیم آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر وقت خیانت است

+ نوشته شده توسط پريسا در 86/01/21 و ساعت 14:43 |
يه روزي بود که قلب من به خاطر تو مي تپيد
خودت نبودي اما باز صدات و از دور مي شنيد
هر چي که بود مال تو بود شروع شب طلوع روز
حتي يه پنجره واسه ديدن لحظه تا هنوز
صدام نکن مسافرم همين روزها مي خوام برم
 با کوله بار خاطره تو جاده ها همسفرم
نگو که برگرد و نرو نگو ازم جدا نشو
به جز يه کوه خاطره چي مونده بين من و تو
+ نوشته شده توسط پريسا در 85/12/24 و ساعت 12:36 |

اناری پرترک از شاخه افتاد

سر شب بی صدا تو حوض خونه

نفهمید و یهو پخش و پلا شد

همه دار و ندارش دونه دونه

 

تموم ماهیا تو حوض اون شب

صدایی توی تاریکی شنیدن

پریدن روی پاشویه نشستن

اناری پرترک رو اب دیدن

 

انار پرترک تنهای تنها

دلش صد تیکه شد تو اون سیاهی

یهو اون ماهیای با محبت

شدن بی رحم عین کوسه ماهی

 

به جون اون انار افتادن و ...آخ

نخوردن آب ها اصلا تکونی

چی شد از اون انار تیکه پاره

نه جونی موند نه دونی نه خونی ؟

 

اناره یادش اومد اون شبا رو

که اون بالا بالاها آشیون داشت

برای ماهی یا لالا یی می خوند

لبی خندون دلی از غصه خون داشت

 

دلش خون بود مبادا تو دل شب

بیاد باد  و  رو  آبا  چین بیفته

نمی دونس که تیکه تیکه می شه

ازاون بالا اگه پایین بیفته

 

انار تیکه تیکه تازه فهمید

که دست مهربونش بی نمک بود

رفیقا م کا شکی روزی بفهمن

دل من اون انار پر ترک بود ...!

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/12/09 و ساعت 17:35 |
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي همیشه رفته است...
+ نوشته شده توسط پريسا در 85/12/01 و ساعت 12:16 |
          

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده
....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي
....
چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري
.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/11/28 و ساعت 17:50 |
بال هايت را کجا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/11/24 و ساعت 13:34 |

برو بي من ولي بدان که راه پايان ندارد و تنهايي رفتن ايمان ميخواهد برو که اگر رفتي ميدانم که ثابت قدمي و به خود ميبالم که به کسي دل بستم که توانست تنها برود پس در انتخاب خود اشتباه نکردم

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/11/19 و ساعت 13:16 |

 برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم 

   تو را سهم تمام رویاهایم کردم

     خودم را قسمت کردم

       انصاف نبود

  تو که می دانستی با چه اشتیاقی

 خود را قسمت می کنم

          پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم

        جوابم نکردی؟

 برای خداحافظی خیلی دیر بود

       خیــلی دیــــر...

 

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/11/18 و ساعت 14:4 |

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم

 

ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی.....

 

گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های

 

خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید

 

فقط در زیرباران با طعنه ای خندید و گفت :

 

دیوانۀ باران زده

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/09/26 و ساعت 17:33 |

من میان کوچه های بی کسی

         خلوتم را با تو قست می کنم

                گرچه از من روی گردانی هنوز

                         رو به تو از روی عادت می کنم

                                       یک سبد نذرو دعا دارم ولی

                                                  در میان کوچه ها جا مانده است

                                                              من غریبم باز کن دروازه را

                                                                        گرچه مهمان رهت ناخوانده است

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/09/18 و ساعت 17:57 |

یک روز چه عاشقانه نگاه بر نگاه پر نیازم دوختی وبا شکوه و حریروار چون برگ گلی برایم زمزمه کردی:

دوستت دارم

ای کاش، تو لحضه را سرگرم می ساختی و من،دقایق را به دیار دیگر می فرستادم و پرمردگار عاشقان زمان را که دوان دوان و بی وقفه راهپیمایی می کنند برای فراغت به دیاری دور دست تبعید میکرد و در آن لحظه پر شور((من و تو)) به ابدیت پیوند می خوردیم.....

باورم کن!باورم کن و بنگر که چگونه نگاهم،هم اکنون نیز،مشتاق نگاه پر احساس توست و بر دقایق خرده می گیرد که چرا نمی گذارند تا من زودتر به((تو))! به تو که در دوردست ها انتظارم را عاشقانه می کشی، دست یابم...

می دانم که هنوز قلبت از شور عشقی عاشقانه در قلبم می کوبد و دیوانه وار نام تو را بر دیواره سینه ام حکاکی می کند.

می دانم چشمان پر حرارت از گرمی عشقمان چگونه نوازش گرانه بانوی نرم و لطیف نسیم را می نگرد و بوسه ابدیت را بر لبان او مهر می زند تا بر لبان و گونه های سرد و یخ زده ام که در انتظار پیوند تو آرام آرام بی جان می شوند،هدیه آورد....

برای نسیم بخوان.....بخوان تا زمزمه های عاشقانه ات وجودم را گرم نگهدارد.... بخوان و بگو که در انتظارم،شعله های عشقمان را در نی نی نگاهت گرم و سوزان باقی نگه می داری تا من نیز به تو پیوند بخورم پیوندی دوباره اما جدا نشدنی،همچو قلبهای عاشقمان که عاشقانه می تپند و سرود عشق را بر لبانمان جاری می سازند

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/09/06 و ساعت 14:38 |
 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو ...

 يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو ...

 همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه

 اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

+ نوشته شده توسط پريسا در 85/09/05 و ساعت 17:34 |